
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی
خـلـیـل آتـشـین سخن تبــر به دوش بت شـکن
خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی
برای مـا که خسـته ایم و دل شکسـته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمـام طـول هـفـته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح ظهر نه غروب شد نیامدی...


سلام آقا :
دیر آمدم اما آمدم .آمدم بگم شرایطه بد و خوب نداریم حاله بد و خوب نداریم
حوصله ی بد و خوب نداریم اون وقتی که تولد آقاست بهانه های بد و خوب
نداریم ... چه بهانه ای می اوردم برای آپ نکردم اونهم برای کسی که دارم
ادای انتظارو براش درمیارم . کدوم بهانه می تونست اخمای آقامو باز کنه
امدم بگم حالا دیگه منم و خودم با هزار عادته بد که نصفشو گذاشتم کنار آخه
دیگه ارزشی نداره که با اونا اینور اونور برم . دیگه چین به پیشونیم نمی
اندازم دیگه دنباله بهانه ای نیستم که سریع بزنم زیر گریه ... آقا باید کمکم کنی
باید بهم نظر کنی که از خیلی از نشدن ها فرار کنم باید از خدا برام بخوای
که دلش به حاله این بنده ی گناهکار بسوزه و فرجی کنه که خودمم توش
بمونم ...آقا چند سالت شد ؟ تولدتو کجا جشن گرفتی؟ چند تا شمع روی کیکت
بذاریم ؟ راستی چرا وقت تولد همه می خندن اما تولد تو که می شه چشمامون
پره اشک می شه ؟ آقا می شه دیگه گریه نکنی واسه ما غصه نخوری ؟
من شنیدم اگه کسی از ته دل صدات کنه میری پیشش پیشه منم امدی؟ راست
می گن خیلی غریبی؟ خنده دار نیست من از خدا فرجتو بخوام ؟ اما می خوام
چون خدا روی بنده های بدشو هم زمین نمی اندازه ...
اللهم عجل لولیک الفرج



درد دلها با خدا كردن خوش است
اشك را مشكل گشا كردن خوش است
در میان خلوت شبهای هجر
با دو چشم تر دعا كردن خوش است.


مدت زمانی پیش در یکی از اتاقهای بیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی
داشتند بستری بودند. یکی از آنها اجازه داشت هر روز بعد از ظهر به مدت
یک ساعت به منظور تخلیه شش هایش از مایعات، روی تختخواب کنار پنجر
ه اتاق، تنها بنشیند.
اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تمام اوقات به حالت دراز کش
روی تخت قرار گرفته باشد.
دو مرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند، از همسرانشان؛ خانه و
خانواده شان؛ شغل و دوران خدمت سربازی و تعطیلاتشان خاطراتی برای
هم نقل می کردند.
هر روز بعد از ظهر مردی كه اجازه داشت کنار پنجره یک ساعت بنشیند
؛ برای مرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طور که می دید تشریح می کر
د و آن مرد هر روز به امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون
و رنگ هایش را در فکر خود تجسم کند به سر می برد.
پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه ای طبیعی که چند ق
و و اردک در آن شنا می کنند و بچه ها نیز قایق های اسباب بازی خود ر
ا در آب شناور کرده و بازی می کنند . چند زوج جوان دست در دست هم
از میان گل های زیبا و رنگارنگ عبور می کنند . منظره زیبای شهر زیر
آسمان آبی در دور دست به چشم می خورد و...
در تمام مدتی که مرد کنار پنجره این مناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگ
ر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیبا را تجسم می کرد . در یک
بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجره عبو
ر می کردند را برای مرد دیگر شرح داد و مرد دیگر با بازسازی آن صحنه
ها در ذهن خود؛ انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را می دید.
روزها و هفته ها گذشت.....
یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برای آنها به اتاق آورد
ه بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش
به خواب ابدی فرو رفته بود؛ سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تا
جسد مرد را بیرون ببرند پس از مدتی همه چیز به حال عادی بازگشت
مردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او
را تغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از این تحول
در بیمارش خوشحال بود این کار را انجام داد؛ و از راحتی و آسایش بیمار
اطمینان حاصل کرد مرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را
کم کم از تخت بالا کشید تا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاه
کند به آرامی چشمانش را باز کرد ولی روبروی پنجره تنها یک دیوار
سیمانی بود.
مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که
مرد کنار پنجره برای او توصیف می کرد آمده است؟
.پرستار پاسخ داد: او چگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در
حالی که خودش نابینا بود؟ او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته
که ببیند. شاید او تنها می خواسته است که تو را به زندگی امیدوار کند.
موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این که
خودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم. در
میان گذاشتن مشکلات زندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما
زمانی که شادی ها تقسیم شوند. اثری مضاعف را خواهد داشت.

ماه داره کم کم تیره می شه و هلالش پیدا می شه دیگه چند روز بعد
هلالی هم نیست ... این یعنی این که داریم به یه اتفاق بزرگ نزدیک
می شیم .به یه هلاله زیباتر به یه ماهی که نورش صد برابره ... خیلی
ازش شنیدیم اما هر بار یه تازگی خاصی داره صدای اذان دیگه یه
مفهومه دیگه ای داره ... طنین ربنا برای پرواز دلهاست برای نشستن
سر خوان الهی ... فرارسیدن رمضان پیشاپیش بر همگان مبارک

همه دنيا بخواد و توبگي نه
نخواد و تو بگي آره تمومه
همين كه اول وآخر توهستي
به محتاج تومحتاجي حرومه
تو هميشه هستي اما
اين منم كه از تو دورم
من كه بي خورشيد چشمات
مثل ماهه سوت و كورم
نمي خوام وقتي تو هستي
آدمه آدمك ها شم
چرا عادتم تو باشي
مي خوام عاشق تو باشم
تازه فهميدم به جز تو
حرف هيشكي خوندني نيست
آدما مي يان و مي رن
هيشكي جز تو موندني نيست
منو از خودم رها كن
تا دوباره جون بگيرم
خسته ام از اين اهل خسته
من مي خوام جنون بگيرم
همه دنيا بخواد و تو بگي نه
نخواد و تو بگي آره تمومه
همين كه اول و آخر تو هستي
به محتاج تو محتاجي حرومه
التماس دعا...

